High potential
Part I:
آخ... خیلی شلوغه... خیابون خیلی رومخ و شلوغه...
آیوی پرایس، زنی 27 ساله و زیبا، با موهایی کوتاه به رنگ سبز روشن و چشم های خستهی سبز رنگ، که بخاطر شلوغی خیابون، اخماش توی هم رفته بود. آیوی یه زن عادی نبود؛ اون فردی بود که روانپزشک ها صداش میزدن "خاص". آیوی بیماری ذهنی نداشت، اما طرز فکر کردنش، باعث شده بود بهش بگن "خاص". البته، اسم درستش "پتانسیل فکری بالا" هست. افرادی که آیکیوی بالای 130، حافظهی تصویری، تخیل بالا و حتی کنجکاوی زیادی دارن، بهشون میگن "پتانسیل فکری بالا".
آیوی، نمیتونه چیزی رو فراموش کنه. اگه مشکلی ببینه و حلش نکنه، کل شب درگیرش میشه و خوابش نمیبره تا وقتی که مشکل حل بشه. یه بار هم براش دردسرساز شد! وقتی که یه غلط املایی روی دیواری دید و بهجای پاک کردنش، درستش کرد و پلیس گرفتش. چون فکر میکردن آیوی کسی بوده که اون نوشته رو روی دیوار نوشته.
از اون موقع، سعی کرد خودش رو وارد دردسر نکنه. همیشه وقتی از خونه خارج میشد، هدفون مشکی رنگش رو برمیداشت و آهنگی پخش میکرد؛ فقط برای اینکه حواسش رو از اشتباهات دورش پرت کنه.
اما اون روز عجیب بود. یه روز برفی زمستونی که آیوی جلوی در خونش یه نامه پیدا کرده بود. داخلش یه آدرس و نوشتهای کوتاه قرار داشت که به آیوی پیشنهاد کار داده بود.
" آیوی پرایس. به هوش و استعدادت نیاز داریم. یه پرونده حل کن و پولتو بگیر. امروز ساعت 10 صبح بیا به آدرس ×××× و وقتی رسیدی، به پذیرش بگو برای دیدن آقای هایتانی اول اومدی. میبینمت."
اگه هرکس دیگهای بود، میترسید و به پلیس گزارش میداد. اما، آیوی پرایس هرکسی نیست. یعنی ذهن کنجکاوش نمیذاشت. پس الان بخاطر همون نامه جلوی یه شرکت بزرگ ایستاده بود.
آیوی دوباره نگاهی به نامهی توی دستش انداخت و بعد به افرادی که جلوی ساختمان ایستاده بودن، نگاه کرد. نامه رو تا کرد و داخل جیب کت مشکی رنگ چرمش برد و به داخل ساختمان رفت و طبق نامه عمل کرد. جلوی میز پذیرش ایستاد، گفت برای ملاقات با آقای هایتانی اول اومده، و به دنبال زنی به سمت آسانسور رفت. توی اون مدت، آیوی هدفون رو برنداشته بود یا قطع نکرده بود. نیاز داشت یه جوری آهنگ رو مخ آسانسور رو تحمل کنه.
خیلی نگذشته بود که در آسانسور برای طبقهی 18ام باز شد. زن کناری آیوی، از آسانسور خارج نشد و فقط با تعظیمی، به بیرون آسانسور اشاره کرد.
زن_ آقای هایتانی منتظرتون هستن.
آیوی چند ثانیه مکث کرد و به زن نگاه کرد و بعد، از آسانسور خارج شد. هدفون رو قطع کرد و دور گردنش برد و به فضای شیک دوروبرش نگاه کرد.
رنگ قرمز، طلایی و مشکی خوب توی این طبقه ترکیب شده بودن و فضای مجللی رو در اختیار بقیه گذاشته بودن. پنجره های بلندی که ویوی زیبایی از ژاپن غرق در برف رو به نمایش میگذاشت. چلچراغ هایی که طبقه رو نورانی کرده بودن. و البته، نبود کسی که خودش نشون میداد این طبقه، برای هرکسی نیست.
ران_ خوش اومدین، خانم پرایس.
–––––––––––––
پایان پارت اول🍸
آخ... خیلی شلوغه... خیابون خیلی رومخ و شلوغه...
آیوی پرایس، زنی 27 ساله و زیبا، با موهایی کوتاه به رنگ سبز روشن و چشم های خستهی سبز رنگ، که بخاطر شلوغی خیابون، اخماش توی هم رفته بود. آیوی یه زن عادی نبود؛ اون فردی بود که روانپزشک ها صداش میزدن "خاص". آیوی بیماری ذهنی نداشت، اما طرز فکر کردنش، باعث شده بود بهش بگن "خاص". البته، اسم درستش "پتانسیل فکری بالا" هست. افرادی که آیکیوی بالای 130، حافظهی تصویری، تخیل بالا و حتی کنجکاوی زیادی دارن، بهشون میگن "پتانسیل فکری بالا".
آیوی، نمیتونه چیزی رو فراموش کنه. اگه مشکلی ببینه و حلش نکنه، کل شب درگیرش میشه و خوابش نمیبره تا وقتی که مشکل حل بشه. یه بار هم براش دردسرساز شد! وقتی که یه غلط املایی روی دیواری دید و بهجای پاک کردنش، درستش کرد و پلیس گرفتش. چون فکر میکردن آیوی کسی بوده که اون نوشته رو روی دیوار نوشته.
از اون موقع، سعی کرد خودش رو وارد دردسر نکنه. همیشه وقتی از خونه خارج میشد، هدفون مشکی رنگش رو برمیداشت و آهنگی پخش میکرد؛ فقط برای اینکه حواسش رو از اشتباهات دورش پرت کنه.
اما اون روز عجیب بود. یه روز برفی زمستونی که آیوی جلوی در خونش یه نامه پیدا کرده بود. داخلش یه آدرس و نوشتهای کوتاه قرار داشت که به آیوی پیشنهاد کار داده بود.
" آیوی پرایس. به هوش و استعدادت نیاز داریم. یه پرونده حل کن و پولتو بگیر. امروز ساعت 10 صبح بیا به آدرس ×××× و وقتی رسیدی، به پذیرش بگو برای دیدن آقای هایتانی اول اومدی. میبینمت."
اگه هرکس دیگهای بود، میترسید و به پلیس گزارش میداد. اما، آیوی پرایس هرکسی نیست. یعنی ذهن کنجکاوش نمیذاشت. پس الان بخاطر همون نامه جلوی یه شرکت بزرگ ایستاده بود.
آیوی دوباره نگاهی به نامهی توی دستش انداخت و بعد به افرادی که جلوی ساختمان ایستاده بودن، نگاه کرد. نامه رو تا کرد و داخل جیب کت مشکی رنگ چرمش برد و به داخل ساختمان رفت و طبق نامه عمل کرد. جلوی میز پذیرش ایستاد، گفت برای ملاقات با آقای هایتانی اول اومده، و به دنبال زنی به سمت آسانسور رفت. توی اون مدت، آیوی هدفون رو برنداشته بود یا قطع نکرده بود. نیاز داشت یه جوری آهنگ رو مخ آسانسور رو تحمل کنه.
خیلی نگذشته بود که در آسانسور برای طبقهی 18ام باز شد. زن کناری آیوی، از آسانسور خارج نشد و فقط با تعظیمی، به بیرون آسانسور اشاره کرد.
زن_ آقای هایتانی منتظرتون هستن.
آیوی چند ثانیه مکث کرد و به زن نگاه کرد و بعد، از آسانسور خارج شد. هدفون رو قطع کرد و دور گردنش برد و به فضای شیک دوروبرش نگاه کرد.
رنگ قرمز، طلایی و مشکی خوب توی این طبقه ترکیب شده بودن و فضای مجللی رو در اختیار بقیه گذاشته بودن. پنجره های بلندی که ویوی زیبایی از ژاپن غرق در برف رو به نمایش میگذاشت. چلچراغ هایی که طبقه رو نورانی کرده بودن. و البته، نبود کسی که خودش نشون میداد این طبقه، برای هرکسی نیست.
ران_ خوش اومدین، خانم پرایس.
–––––––––––––
پایان پارت اول🍸
- ۹۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط